جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 10 آذر ماه سال 1386
اشعارم را دزدیده اند

در دور دست

در امتداد پرچین

کنار سایۀ چپر ها

زیر پهنای رازقی

اشعارم را دزدیده اند

در حریم نا امن دردمندانۀ تن

که بر قفس خون آلود جان می کوبند

و مقصر حادثه

که در کنار کوبه ها آرام نشسته است

به زمزمۀ چه حجم ساده ای از استدلال من در خود غوطه ورند ؟


چهارشنبه 30 آبان ماه سال 1386
چکۀ باران

و پرنده که بر ناودان خیس

خود را اعدام می کند

بر کدام چکۀ باران

عقاید گریه اش را ترسیم خواهد کرد ؟


سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386
یادت هست ؟

از روزهای دورتر می گویم ؛ابتدای درد هایم که چقدر برایش کفاره داده ام و کتک هم خورده ام ! یادت هست ؟ و چقدر در درونم سوختم و هیچ بر لب نیاوردم که سوختنم را هیچکس ندید . به خمار مستی رسیدم ، به می پرستی ؛ و نوش که نوشداروی من راپر از شوکران بود ؛ که رها باشم وتو ! که شوکرانم شوی !

در آن شب یادم هست که ننوشیده بودم ، با دستانی پر از درد در ابتدای ناله و شیون بودم و تو که با آن شیطنت هتیت که یادم هست . و بعدتر ها که چه بگویم  که مرحم هق هق هایت بودم . دایۀ گریان تر از مادرت و اشک رها شده تر از گونه های تو بودم . و تو که یادت نیست که ای کاش هایت هنوز در ذهن می پرست مرا پر کرده بود .و هنوز هم یادم هست که در پس آنهمه دوستی هایت چگونه به آنی ورق از من برگرفتی و هنوز در یادم هست که کندن مرا از من چگونه آغاز کردی و چگونه پایه های بودنم را سست تر کردی و دیوار لرزان دلم  هنوز آوارۀ آن دست آخرین سال بود که ابتدای سالی بود شوم . و بعد ترها که یادم هست که در همسایگی دل بودم در پی هیچ بودنی از اتهامات پر ؛ و شوق آدمهای رذل که رذالت بر عزل من خوانده بودند و تو یادت هست ! حتما !

که من همۀ هستی خود را داده بودم ؛ تا که بودیم نبود برایم کسی و وقتی رفتم ! از دیده که رفتم از دل هم ! و هنوز در یاد دارم که برایت نامه ها می نوشتم هفته ای ماهی . . .

ولی جوابی که نه درکی که نه و مرا چه بود جز این . . . ؟

و باز در ذهنم بود که مرگ پایان کبوتر نیست . و هنوز بودم ! استوارتر آمدم به امیدت ، اما چه دیدم . . . ؟سردی !!!

آخر جرم من چه بود و به کدامین گناه باید اینچنین سزاوار باشم . که با من اینگونه بودی ؟ خود باز گو ! تو که هم دردم تویی، درمان هم خود . پس در من به جستجوی چه دردی می آیی ؟؟و به کدامین گناه اینچنین فروختی ؟


دوشنبه 16 مهر ماه سال 1386
سوختن و ساختن

و من که سوختنی های دلم را

بر ساختن های آن ریخته ام

تا که آتش دل

بر زخم استخوانم بماند

و هیچ خم به ابرو نیاوردم . . .

از کدام زمستان

بر دلم یخ گذارم . . . ؟


شنبه 14 مهر ماه سال 1386
تمنا

تو که در لبۀ تمنا

دست به تیغ جفا می بری

اول خود زن

               بعد . . .


دوشنبه 2 مهر ماه سال 1386
روح های بزرگ

روح های بزرگ از جسم های کوچک پرواز میکنند ،

من چقدر روحم بزرگ شده ؟

جسمم را تکان میدهم ، صدای زیادی می آید !!!


یکشنبه 1 مهر ماه سال 1386
ای گستره پر برف

ای گستره پر برف

ای خاک شده در فرش از عرش

که در کوچه و برزن ،در نوای هر ناله در جاروی فرسودۀ هر رفتگر که رفته است در خواب گران

از هر رهگذر بی نام و نشان

که چهره اش در لالایی بازیچۀ لعل گران

ای ذورق بی پارو ، رو به حیات جاودان

که می روی بی نام ونشان

در موج و خروش در رهایی اسارت

                              در تن در من .


چهارشنبه 28 شهریور ماه سال 1386
روزنه

روزنه ها

رنگها

القاب

بر چهرۀ زخم خوردۀ زنگار گرفته

که مرحم هم نمی نهیم

که نمک می گذاریم

و جوشش خون بر گریبان زخم خوردۀ دل نازک ترحممان

چه ضجه ای می زند دست لرزانم

که فوران خون را به بازی می گیرد

که تقلای مرگ را بازیچۀ خود می کند

چه روزنه ای است ...


چهارشنبه 28 شهریور ماه سال 1386
چه زود . . .

روزهای غریبی را پشت سر کذاشته ایم .

نه به گرمی

نه به سردی

و وهم راه که دشواری درک ، درهم گمش کرده بود

که او به سکوت می برد باری بر دوش

و یکی به عقل

 ودیگری ماندۀ راه

سر گذشت من نه خیلی دور بود

نه خیلی نزدیک

و چه زود خیلی دیر خواهد شد


یکشنبه 25 شهریور ماه سال 1386
خاطرات

خاطرات مثل چاقو هستند

آدمها را زخمی می کنند


شنبه 24 شهریور ماه سال 1386
سایه

      سایه

 

      شعر از: پونه

 

      هنوز هم گاهی

      پشت شیشه‌های مات که می‌روم

      خیال یکی دو ستاره

      سایه‌روشن مه‌آلود باغ

      یا نجوای دور چشمه‌ای

      عطر رویای تو را دارد ...

      گاهی همین چند سطر دلتنگی

      غمگین‌تر از هر چه مثنوی فراق

      از ترانه‌های تو لبریز است ...

      گاهی میان شعر وُ سکوت

      فهم نرگس و خواب زنبق که می‌پرد،

      پاورچینِ پله‌ها وُ غروب

      یاد تو در سینه‌ی من است ...

      گاهی به درددل‌ها وُ آب

      چشمه‌های خشکیده می‌جوشند

      گاهی به نقش فرشته‌ای

      شمع نقاشی‌ام بلور می‌شود ...

      این روزهای برفیِ کم‌رنگ

      وسوسه‌ی انتظارم بریده

      نه به رویایی می‌بارم،

      نه به خیالی می‌شکنم ...

      این روزها،

      با هرچه سواد وُ مشقِ سفر قهرم

      این روزها،

      دلم برای آشیانه‌ای نمی‌سوزد

      دلم برای گلدانِ مانده در راه،

      یا دلشوره‌های باد نمی‌سوزد ...

      این روزها

      خواب حیاط وُ حوض نمی‌بینم

      خواب تخته‌سیاه وُ ترکه،

      خوابِ انار وُ انجیر نمی‌بینم ...

      گاهی دو چشمِ آبی

      از لابلایِ پرده وُ شاخه‌ها

      تمام روز با من‌اند

      گاهی میان خمیازه‌های اسفند

      ردی از عید وُ آفتاب می‌آید

      گاهی بازی باران وُ پنجره

      شیرین‌تر از حس سایه‌ای،

      دلم را سِحر می‌کند ...

      گاهی ...، ولی همیشه

      چه عادت خموشی، چه علاقه‌ی باران

      جز بهانه‌های دوری‌ات نیست ...


یکشنبه 18 شهریور ماه سال 1386
چشم‌انتظار

      چشم‌انتظار

 

      شعر از: پونه

 

      نه که آسمان گرفته است

      نه که بارانی ببارد

      فقط گفتنی‌های زیادی مانده بود،

      بین چشمان من وُ نگاه این ستاره‌ها

      که انگار صورتت را فراموش کرده‌ایم

      دیگر چه فرقی می‌کند

      غرش رعد یا آواز پرنده

      صورت ماه، همیشه خیس است

      نه که من سکوت کرده باشم

      برای تر شدن گلبرگ

      نسیم صبح هم کافی بود.

      دل بعضی‌ها را ببین

      که از قلب آینه سربی‌تر است

      دیگر چه فرقی می‌کند

      حمله‌ی رگبار یا غلتیدن شبنم

      بیچاره آن ابر، که زمینی ندارد

      نه که من از پرواز بترسم

      همین پچ‌پچ کبوتران

      کلاه کوه وُ هوش دشتها را هم برد

      کار دل من که از باران گذشته است

      دیگر چه فرقی می‌کند

      وسعت صحرا یا سختی صخره

      با یاد تو، نفس هم مردد است.


چهارشنبه 14 شهریور ماه سال 1386
خوب ... بد

خوب، بد، ...، خوب، دوباره بد، خوب، باز هم تکرار دایره پوسیده افکار دیگری، خوب، دوباره صدای موعظه، خوب، دوباره یادآوری دست نوشته های فیلسوفانه ذهنهای دور، خوب، دوباره توهمات آفرینش، خوب، دوباره نگاه های ملامت گر فرشتگان نادیده، خوب، دوباره شعار انسانیت، خوب، دوباره ادعای تکامل، خوب، دوباره وعده بهشت، خوب، دوباره نقش، خوب، و باز هم نقاب. حتی هوا هم خوب و بد دارد. چاره ای نیست جز باور غیر خود. باور آنها که بزرگ می خوانندشان. خوب، بد، زشت، زیبا، خطا، لغزش، حق، ... اینها چند تایی از سنگهای ترازوی زندگی هستند. برای باورشان باید بگوییم اینها قاعده نیستد، قانون نیستند، اینها در وجود ما هستند. وجدان ما هستند و حقیقت ما. ... و چه طنزـحقیقت تلخیست که اینهمه بی وجود، بی وجدان و نا حق داریم درمیان خود.! برای باور هر ناباوری باید دروغ گفت، جایی برای نگرانی نیست، این دروغ جزو خوبهایش بود. کتاب می خوانیم، وب لاگ، خاطره، همنشین خوب، اعتقاد، باور ... تا خوب لقب گرفته باشیم. ولی آنجا، درست در اوج قله های خوب بودن، آنجا که دیگر هیچ کس نیست، شیطان را فرا می خوانیم، تا به بهانه او، و به اطمینان درستی را در نهایت بودن، لحظه ای بد بودن را آزموده باشیم. من از این خوب و بدها، من از این درست و غلط ها، من از این حق و باطل ها، من از این زشت و زیباها، من از این تقلیدها، من از این خود نبودنها، و من از این اوج نشینیها، سخت هراسانم، که مبادا مرا، که مبادا تو را، که مبادا ما را، با فریب خوب بودن و به اصرار بهشتیان و با نیرنگ اندرزها و با سلاح باید و نبایدها و از مسیر راههای درست و زیر نگاههای فرشتگان، به آن اوج خلوت قله خوب بودن، و به آن نهایت درستی برسانند، آنجا که خطا را قدرت آزمایش، و گناه را جرات امتحان داریم. آنجا که صدای شیطان را، نه، صدای خدا را می توان شنید.

دیگر بس است!
هنوز هم چرند و پرند از دهانت خارج می شود
هنوز تغییر نکرده ای هنوز هم مغزت کار نمی کند
و زمزمه های کوچکی در سرت دور می زند
چرا به جای اینها کمی نگران خودت نیستی ؟
که هستی ؟، کجا بوده ای ؟، از کجا آمده ای ؟
که همیشه حرف های بی اساس در نوک زبانت است
تو بیش از آنکه خود را باور داشته باشی دروغ می گویی
قضاوت نمی کنی مبادا که مورد قضاوت قرار گیری
پاکدامن تر از تو خودت هستی
مقدس تر از تو خودت هستی
و تو این را نمی دانی
قبل از اینکه در مورد من قضاوت کنی نگاهی به خودت بینداز
نمی توانی کاری بهتر از این پیدا کنی ؟
با انگشت اشاره می کنی، و زحمت فهمیدن به خود نمی دهی
و خود پسندی و حماقت دست در دست یکدیگر به راه می افتند
این کسی نیست که تو هستی این کسی است که می شناسی
و دیگران مبنای زندگی تو هستند
پل هایت را خراب می کنی و با ثروتت دوباره آنها را می سازی
قضاوت نمی کنی مبادا که مورد قضاوت قرار گیری
مقدس تر از تو خودت هستی
پاکدامن تر از تو خودت هستی
و تو این را نمی دانی

No more!
The craps rolls out your mouth again
Haven't changed, your brain is still gelatin
Little whispers circle around your head
Why don't you worry about yourself instead ?
Who are you? where ya been? where ya from?
Gossip is burning on the tip of your tongue
You lie so much you believe yourself
Judge not lest ye be judged yourself
Holier than thou, You are
Holier than thou, You are
You know not
Before you judge me take a look at you
Can't you find somethig better to do ?
Point the finger, slow to understand
Arrogance and ignorance go hand in hand
It's not who you are it's who you know
Others lives are the basis of your own
Burn your bridges build them back with wealth
Judge not lest ye be judged yourself
Holier than thou, You are
Holier than thou, You are
You know not

 


دوشنبه 12 شهریور ماه سال 1386
من گم شده ام

من گم شده ام

من گم شده امُ  دقیقا در میدان مرکزی  یک ابرشهر.

با وجود آنکه فلش های خیابانهایی که می شناسم را می بینم اما قادر نیستم به سمتشان حرکت کنم .

من گم شده ام  ُدقیقا در زیر ساعت میدان مرکزی یک ابر شهر .

من هزار بار تاکنون آن میدان را ((دور زده ام)) اما هنوز مسیرم را نیافته ام .نه قادرم به سمت شمال این میدان  حرکت کنم نه جنوب.با وجود آنکه شرق و غرب را از هم تشخیص می دهم و حتا می دانم که انتهای خیابانهایشان به کجا ختم می شود.

اما چه فایده ؟

من می دانم کجا گم شده ام و این یقینا درد بزرگیستُ  هیچ نمی خواهد کسی مرا از خواب دگماتیسم بیدار کند چون خودم را با چشمان باز گم کرده ام !

خیلی ها مثل من در این میدان گم شده بودند اما پس از مدتی در ابتدای یکی از خیابانهای این میدان (( سوار )) شدند و رفتند.

در همین میدان محافظه کارانی را دیدم که انقلابی شدندُ  لیبرالهایی که سوسیالیست  شدند و جنگ طلبانی که صلح طلب شدند و ملحدانی که خدا پرست ! و بسیار دیدم ظاهرا خدا پرستان را و دموکراسی پسندان دیکتاتورمآب را.

آنان افسون چه چیز یا چه کسی شدند؟ می دانم من هم مثل بقیه جهان را آنگونه ای تفسیر می کنم که با چشمان خود می بینم . یعنی نباید به چشمان خود هنگام تصمیم گیری  اعتماد کرد؟ راه دیگر هم این است که دروغ هایی را باور کنم که دیر زمانیست حقیقت خوانده می شود.

من علاوه بر اینکه گم شده ام بیمار هم هستم ؟

اعتراف چه چیزی را تغییر می دهد؟

عجز در فهم معادلات زندگی ُروابط انسانی و غیر انسانی ُدوستی ُدشمنی به تمدید حضور در آن میدان معروف می انجامد؟

کاش این سر گشتگی با نابودی شخص پایان گیرد...کاش تنهایی ُغربت ُریا کاری و ترس فرد را به ابتدای یکی از خیابان ها هل ندهد چون با این ترتیب ُکو تاه زمانی بعد به خانه ی  اول بر می گردد.

 

 


شنبه 10 شهریور ماه سال 1386
     سلام یعنی خداحافظ

      سلام یعنی خداحافظ

      شعر از: پونه

 

      سلام شاخه‌های خالی زرد وُ خشک

      سلام سردترین بادِ عجولِ گم‌کرده راه

      سلام بارانی‌ترین ابر سیاه زمستانی

      سلام دورترین کوهِ بلندِ برف‌ بردوش

      نه، از شعر هم خسته‌ام

      گویی دلم در آوار این واژه‌های بی‌جان

      یخ می‌زند.

      من که برای شما

      جز ملال شب‌های غربت پائیز

      سوغات دیگری نداشتم.

      ولی تو هم خاطرت باشد

      (لااقل تا رسیدن این اولین بهار)

      که چقدر حسرت شکفتن زنبق‌ها را کشیدم.

      اصلا گوشه‌ی برگهای همین آینه بنویس

      بنویس تا همیشه در یاد من هم بماند...

      انگار کم‌کم می‌فهمم...

      مهربانی انتظار وُ صدای دیدار

      برای اهلی‌شدن تنهایی، کافی نیست.

      پس بگو آشنایی بوسه‌های عقیم از شرم را

      از دفتر معجزات رویا حتی، خط بزنند.

      بگو نگاهی که در اسارت عشق

      از دهلیز فاصله می‌گذرد،

      جان‌کندنش آنقدر کوتاه وُ آسان است

      که گور گمنامی هم نخواهد داشت...

      خوب یادم هست

      کنار پنجره‌ی کودکی‌ام پرنده‌ی خجولی می‌نشست

      که بالش از نفرین همین روزمره‌گی سوخت

      و مرگش نه از آتش، که از دلتنگی پرواز بود...

      صبوری کن، در شتاب لحظه‌ها

      یعنی که این حرفهای سرگردان

      این همه کلمه وُ جمله وُ سخن

      از دوری تو نیست که می‌ترسند؟

      کاش می‌توانستم به پراشک‌ترین زبان دنیا برایت بنویسم...

      حالا که می‌روی

      حالا که واژه وُ سکوت وُ خاطره را هم می‌بری

      حالا که چمدانت از عطر وُ طعم وُ احساس پر است،

      حالا که دست‌هایت را از دست خواهم داد

      حالا که خداحافظ آخرین است

      لااقل حالا...