| |
| شنبه 10 آذر ماه سال 1386 |
| اشعارم را دزدیده اند |
در دور دست
در امتداد پرچین
کنار سایۀ چپر ها
زیر پهنای رازقی
اشعارم را دزدیده اند
در حریم نا امن دردمندانۀ تن
که بر قفس خون آلود جان می کوبند
و مقصر حادثه
که در کنار کوبه ها آرام نشسته است
به زمزمۀ چه حجم ساده ای از استدلال من در خود غوطه ورند ؟ |
|
| |
| چهارشنبه 30 آبان ماه سال 1386 |
| چکۀ باران |
و پرنده که بر ناودان خیس
خود را اعدام می کند
بر کدام چکۀ باران
عقاید گریه اش را ترسیم خواهد کرد ؟ |
|
| |
| سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386 |
| یادت هست ؟ |
از روزهای دورتر می گویم ؛ابتدای درد هایم که چقدر برایش کفاره داده ام و کتک هم خورده ام ! یادت هست ؟ و چقدر در درونم سوختم و هیچ بر لب نیاوردم که سوختنم را هیچکس ندید . به خمار مستی رسیدم ، به می پرستی ؛ و نوش که نوشداروی من راپر از شوکران بود ؛ که رها باشم وتو ! که شوکرانم شوی !
در آن شب یادم هست که ننوشیده بودم ، با دستانی پر از درد در ابتدای ناله و شیون بودم و تو که با آن شیطنت هتیت که یادم هست . و بعدتر ها که چه بگویم که مرحم هق هق هایت بودم . دایۀ گریان تر از مادرت و اشک رها شده تر از گونه های تو بودم . و تو که یادت نیست که ای کاش هایت هنوز در ذهن می پرست مرا پر کرده بود .و هنوز هم یادم هست که در پس آنهمه دوستی هایت چگونه به آنی ورق از من برگرفتی و هنوز در یادم هست که کندن مرا از من چگونه آغاز کردی و چگونه پایه های بودنم را سست تر کردی و دیوار لرزان دلم هنوز آوارۀ آن دست آخرین سال بود که ابتدای سالی بود شوم . و بعد ترها که یادم هست که در همسایگی دل بودم در پی هیچ بودنی از اتهامات پر ؛ و شوق آدمهای رذل که رذالت بر عزل من خوانده بودند و تو یادت هست ! حتما !
که من همۀ هستی خود را داده بودم ؛ تا که بودیم نبود برایم کسی و وقتی رفتم ! از دیده که رفتم از دل هم ! و هنوز در یاد دارم که برایت نامه ها می نوشتم هفته ای ماهی . . .
ولی جوابی که نه درکی که نه و مرا چه بود جز این . . . ؟
و باز در ذهنم بود که مرگ پایان کبوتر نیست . و هنوز بودم ! استوارتر آمدم به امیدت ، اما چه دیدم . . . ؟سردی !!!
آخر جرم من چه بود و به کدامین گناه باید اینچنین سزاوار باشم . که با من اینگونه بودی ؟ خود باز گو ! تو که هم دردم تویی، درمان هم خود . پس در من به جستجوی چه دردی می آیی ؟؟و به کدامین گناه اینچنین فروختی ؟ |
|
| |
| دوشنبه 16 مهر ماه سال 1386 |
| سوختن و ساختن |
و من که سوختنی های دلم را
بر ساختن های آن ریخته ام
تا که آتش دل
بر زخم استخوانم بماند
و هیچ خم به ابرو نیاوردم . . .
از کدام زمستان
بر دلم یخ گذارم . . . ؟ |
|
| |
| شنبه 14 مهر ماه سال 1386 |
| تمنا |
تو که در لبۀ تمنا
دست به تیغ جفا می بری
اول خود زن
بعد . . . |
|
| |
| دوشنبه 2 مهر ماه سال 1386 |
| روح های بزرگ |
روح های بزرگ از جسم های کوچک پرواز میکنند ،
من چقدر روحم بزرگ شده ؟
جسمم را تکان میدهم ، صدای زیادی می آید !!! |
|
| |
| یکشنبه 1 مهر ماه سال 1386 |
| ای گستره پر برف |
ای گستره پر برف
ای خاک شده در فرش از عرش
که در کوچه و برزن ،در نوای هر ناله در جاروی فرسودۀ هر رفتگر که رفته است در خواب گران
از هر رهگذر بی نام و نشان
که چهره اش در لالایی بازیچۀ لعل گران
ای ذورق بی پارو ، رو به حیات جاودان
که می روی بی نام ونشان
در موج و خروش در رهایی اسارت
در تن در من . |
|
| |
| چهارشنبه 28 شهریور ماه سال 1386 |
| روزنه |
روزنه ها
رنگها
القاب
بر چهرۀ زخم خوردۀ زنگار گرفته
که مرحم هم نمی نهیم
که نمک می گذاریم
و جوشش خون بر گریبان زخم خوردۀ دل نازک ترحممان
چه ضجه ای می زند دست لرزانم
که فوران خون را به بازی می گیرد
که تقلای مرگ را بازیچۀ خود می کند
چه روزنه ای است ... |
|
| |
| چهارشنبه 28 شهریور ماه سال 1386 |
| چه زود . . . |
روزهای غریبی را پشت سر کذاشته ایم .
نه به گرمی
نه به سردی
و وهم راه که دشواری درک ، درهم گمش کرده بود
که او به سکوت می برد باری بر دوش
و یکی به عقل
ودیگری ماندۀ راه
سر گذشت من نه خیلی دور بود
نه خیلی نزدیک
و چه زود خیلی دیر خواهد شد |
|
| |
| یکشنبه 25 شهریور ماه سال 1386 |
| خاطرات |
خاطرات مثل چاقو هستند
آدمها را زخمی می کنند |
|
| |
| شنبه 24 شهریور ماه سال 1386 |
| سایه |
سایه
شعر از: پونه
هنوز هم گاهی
پشت شیشههای مات که میروم
خیال یکی دو ستاره
سایهروشن مهآلود باغ
یا نجوای دور چشمهای
عطر رویای تو را دارد ...
گاهی همین چند سطر دلتنگی
غمگینتر از هر چه مثنوی فراق
از ترانههای تو لبریز است ...
گاهی میان شعر وُ سکوت
فهم نرگس و خواب زنبق که میپرد،
پاورچینِ پلهها وُ غروب
یاد تو در سینهی من است ...
گاهی به درددلها وُ آب
چشمههای خشکیده میجوشند
گاهی به نقش فرشتهای
شمع نقاشیام بلور میشود ...
این روزهای برفیِ کمرنگ
وسوسهی انتظارم بریده
نه به رویایی میبارم،
نه به خیالی میشکنم ...
این روزها،
با هرچه سواد وُ مشقِ سفر قهرم
این روزها،
دلم برای آشیانهای نمیسوزد
دلم برای گلدانِ مانده در راه،
یا دلشورههای باد نمیسوزد ...
این روزها
خواب حیاط وُ حوض نمیبینم
خواب تختهسیاه وُ ترکه،
خوابِ انار وُ انجیر نمیبینم ...
گاهی دو چشمِ آبی
از لابلایِ پرده وُ شاخهها
تمام روز با مناند
گاهی میان خمیازههای اسفند
ردی از عید وُ آفتاب میآید
گاهی بازی باران وُ پنجره
شیرینتر از حس سایهای،
دلم را سِحر میکند ...
گاهی ...، ولی همیشه
چه عادت خموشی، چه علاقهی باران
جز بهانههای دوریات نیست ... |
|
| |
| یکشنبه 18 شهریور ماه سال 1386 |
| چشمانتظار |
چشمانتظار
شعر از: پونه
نه که آسمان گرفته است
نه که بارانی ببارد
فقط گفتنیهای زیادی مانده بود،
بین چشمان من وُ نگاه این ستارهها
که انگار صورتت را فراموش کردهایم
دیگر چه فرقی میکند
غرش رعد یا آواز پرنده
صورت ماه، همیشه خیس است
نه که من سکوت کرده باشم
برای تر شدن گلبرگ
نسیم صبح هم کافی بود.
دل بعضیها را ببین
که از قلب آینه سربیتر است
دیگر چه فرقی میکند
حملهی رگبار یا غلتیدن شبنم
بیچاره آن ابر، که زمینی ندارد
نه که من از پرواز بترسم
همین پچپچ کبوتران
کلاه کوه وُ هوش دشتها را هم برد
کار دل من که از باران گذشته است
دیگر چه فرقی میکند
وسعت صحرا یا سختی صخره
با یاد تو، نفس هم مردد است. |
|
| |
| چهارشنبه 14 شهریور ماه سال 1386 |
| خوب ... بد |
خوب، بد، ...، خوب، دوباره بد، خوب، باز هم تکرار دایره پوسیده افکار دیگری، خوب، دوباره صدای موعظه، خوب، دوباره یادآوری دست نوشته های فیلسوفانه ذهنهای دور، خوب، دوباره توهمات آفرینش، خوب، دوباره نگاه های ملامت گر فرشتگان نادیده، خوب، دوباره شعار انسانیت، خوب، دوباره ادعای تکامل، خوب، دوباره وعده بهشت، خوب، دوباره نقش، خوب، و باز هم نقاب. حتی هوا هم خوب و بد دارد. چاره ای نیست جز باور غیر خود. باور آنها که بزرگ می خوانندشان. خوب، بد، زشت، زیبا، خطا، لغزش، حق، ... اینها چند تایی از سنگهای ترازوی زندگی هستند. برای باورشان باید بگوییم اینها قاعده نیستد، قانون نیستند، اینها در وجود ما هستند. وجدان ما هستند و حقیقت ما. ... و چه طنزـحقیقت تلخیست که اینهمه بی وجود، بی وجدان و نا حق داریم درمیان خود.! برای باور هر ناباوری باید دروغ گفت، جایی برای نگرانی نیست، این دروغ جزو خوبهایش بود. کتاب می خوانیم، وب لاگ، خاطره، همنشین خوب، اعتقاد، باور ... تا خوب لقب گرفته باشیم. ولی آنجا، درست در اوج قله های خوب بودن، آنجا که دیگر هیچ کس نیست، شیطان را فرا می خوانیم، تا به بهانه او، و به اطمینان درستی را در نهایت بودن، لحظه ای بد بودن را آزموده باشیم. من از این خوب و بدها، من از این درست و غلط ها، من از این حق و باطل ها، من از این زشت و زیباها، من از این تقلیدها، من از این خود نبودنها، و من از این اوج نشینیها، سخت هراسانم، که مبادا مرا، که مبادا تو را، که مبادا ما را، با فریب خوب بودن و به اصرار بهشتیان و با نیرنگ اندرزها و با سلاح باید و نبایدها و از مسیر راههای درست و زیر نگاههای فرشتگان، به آن اوج خلوت قله خوب بودن، و به آن نهایت درستی برسانند، آنجا که خطا را قدرت آزمایش، و گناه را جرات امتحان داریم. آنجا که صدای شیطان را، نه، صدای خدا را می توان شنید.
|
دیگر بس است! هنوز هم چرند و پرند از دهانت خارج می شود هنوز تغییر نکرده ای هنوز هم مغزت کار نمی کند و زمزمه های کوچکی در سرت دور می زند چرا به جای اینها کمی نگران خودت نیستی ؟ که هستی ؟، کجا بوده ای ؟، از کجا آمده ای ؟ که همیشه حرف های بی اساس در نوک زبانت است تو بیش از آنکه خود را باور داشته باشی دروغ می گویی قضاوت نمی کنی مبادا که مورد قضاوت قرار گیری پاکدامن تر از تو خودت هستی مقدس تر از تو خودت هستی و تو این را نمی دانی قبل از اینکه در مورد من قضاوت کنی نگاهی به خودت بینداز نمی توانی کاری بهتر از این پیدا کنی ؟ با انگشت اشاره می کنی، و زحمت فهمیدن به خود نمی دهی و خود پسندی و حماقت دست در دست یکدیگر به راه می افتند این کسی نیست که تو هستی این کسی است که می شناسی و دیگران مبنای زندگی تو هستند پل هایت را خراب می کنی و با ثروتت دوباره آنها را می سازی قضاوت نمی کنی مبادا که مورد قضاوت قرار گیری مقدس تر از تو خودت هستی پاکدامن تر از تو خودت هستی و تو این را نمی دانی |
No more! The craps rolls out your mouth again Haven't changed, your brain is still gelatin Little whispers circle around your head Why don't you worry about yourself instead ? Who are you? where ya been? where ya from? Gossip is burning on the tip of your tongue You lie so much you believe yourself Judge not lest ye be judged yourself Holier than thou, You are Holier than thou, You are You know not Before you judge me take a look at you Can't you find somethig better to do ? Point the finger, slow to understand Arrogance and ignorance go hand in hand It's not who you are it's who you know Others lives are the basis of your own Burn your bridges build them back with wealth Judge not lest ye be judged yourself Holier than thou, You are Holier than thou, You are You know not |
|
|
| |
| دوشنبه 12 شهریور ماه سال 1386 |
| من گم شده ام |
من گم شده ام
من گم شده امُ دقیقا در میدان مرکزی یک ابرشهر.
با وجود آنکه فلش های خیابانهایی که می شناسم را می بینم اما قادر نیستم به سمتشان حرکت کنم .
من گم شده ام ُدقیقا در زیر ساعت میدان مرکزی یک ابر شهر .
من هزار بار تاکنون آن میدان را ((دور زده ام)) اما هنوز مسیرم را نیافته ام .نه قادرم به سمت شمال این میدان حرکت کنم نه جنوب.با وجود آنکه شرق و غرب را از هم تشخیص می دهم و حتا می دانم که انتهای خیابانهایشان به کجا ختم می شود.
اما چه فایده ؟
من می دانم کجا گم شده ام و این یقینا درد بزرگیستُ هیچ نمی خواهد کسی مرا از خواب دگماتیسم بیدار کند چون خودم را با چشمان باز گم کرده ام !
خیلی ها مثل من در این میدان گم شده بودند اما پس از مدتی در ابتدای یکی از خیابانهای این میدان (( سوار )) شدند و رفتند.
در همین میدان محافظه کارانی را دیدم که انقلابی شدندُ لیبرالهایی که سوسیالیست شدند و جنگ طلبانی که صلح طلب شدند و ملحدانی که خدا پرست ! و بسیار دیدم ظاهرا خدا پرستان را و دموکراسی پسندان دیکتاتورمآب را.
آنان افسون چه چیز یا چه کسی شدند؟ می دانم من هم مثل بقیه جهان را آنگونه ای تفسیر می کنم که با چشمان خود می بینم . یعنی نباید به چشمان خود هنگام تصمیم گیری اعتماد کرد؟ راه دیگر هم این است که دروغ هایی را باور کنم که دیر زمانیست حقیقت خوانده می شود.
من علاوه بر اینکه گم شده ام بیمار هم هستم ؟
اعتراف چه چیزی را تغییر می دهد؟
عجز در فهم معادلات زندگی ُروابط انسانی و غیر انسانی ُدوستی ُدشمنی به تمدید حضور در آن میدان معروف می انجامد؟
کاش این سر گشتگی با نابودی شخص پایان گیرد...کاش تنهایی ُغربت ُریا کاری و ترس فرد را به ابتدای یکی از خیابان ها هل ندهد چون با این ترتیب ُکو تاه زمانی بعد به خانه ی اول بر می گردد.
|
|
| |
| شنبه 10 شهریور ماه سال 1386 |
| سلام یعنی خداحافظ |
سلام یعنی خداحافظ
شعر از: پونه
سلام شاخههای خالی زرد وُ خشک
سلام سردترین بادِ عجولِ گمکرده راه
سلام بارانیترین ابر سیاه زمستانی
سلام دورترین کوهِ بلندِ برف بردوش
نه، از شعر هم خستهام
گویی دلم در آوار این واژههای بیجان
یخ میزند.
من که برای شما
جز ملال شبهای غربت پائیز
سوغات دیگری نداشتم.
ولی تو هم خاطرت باشد
(لااقل تا رسیدن این اولین بهار)
که چقدر حسرت شکفتن زنبقها را کشیدم.
اصلا گوشهی برگهای همین آینه بنویس
بنویس تا همیشه در یاد من هم بماند...
انگار کمکم میفهمم...
مهربانی انتظار وُ صدای دیدار
برای اهلیشدن تنهایی، کافی نیست.
پس بگو آشنایی بوسههای عقیم از شرم را
از دفتر معجزات رویا حتی، خط بزنند.
بگو نگاهی که در اسارت عشق
از دهلیز فاصله میگذرد،
جانکندنش آنقدر کوتاه وُ آسان است
که گور گمنامی هم نخواهد داشت...
خوب یادم هست
کنار پنجرهی کودکیام پرندهی خجولی مینشست
که بالش از نفرین همین روزمرهگی سوخت
و مرگش نه از آتش، که از دلتنگی پرواز بود...
صبوری کن، در شتاب لحظهها
یعنی که این حرفهای سرگردان
این همه کلمه وُ جمله وُ سخن
از دوری تو نیست که میترسند؟
کاش میتوانستم به پراشکترین زبان دنیا برایت بنویسم...
حالا که میروی
حالا که واژه وُ سکوت وُ خاطره را هم میبری
حالا که چمدانت از عطر وُ طعم وُ احساس پر است،
حالا که دستهایت را از دست خواهم داد
حالا که خداحافظ آخرین است
لااقل حالا...
نه!
گریه نکن عزیزترین گل سرخ ستارههای حضرت "ریرا"
باشد
بخدا دیگر ساکت میشوم...
ولی، این شعر دلتنگی هم
جز برای خودت نبود.
میدانم
که باورم نمیکنی... |
|
| |
| پنجشنبه 8 شهریور ماه سال 1386 |
| مسافران |
مسافران
شعر از: پونه
اینک شب شده بود
و جاده حتی، انتهای بیهودهاش را
میان سبزه و جنگل رها کرد.
باران تندی میبارید
و سه کلاغ پیر
روی پلی آهنی نشسته بودند.
اولی گفت:
چه رهگذران عجولی در جعبههای رنگارنگ
به جستجوی سرنوشت میشتابند.
چه نشانی هست از رفتن وُ از بازگشتن؟
همیشه چشمها خبر از انتظار دارند
آرزو آنقدر به رنگ رسیدن است،
که سراب از دریا هم سیرابترشان کرد
و رنگینکمان، فقط طلایهی باران دیگری است
اگر لحظهای به آینه خیره میماندند،
واژهها فریادی بودند
و بینشانترین گمشده را هم میشد یافت.
اما خدای من
پرنده هرچه تیزتر پرد
فرودش دشوارتر است...
دومی گفت:
دیدی چگونه فوارهی زمان
انتظارش را به گردی بدل کرد؟
و رویایش را آب مثل حبابی ربود؟
و بودنش از آن قطرهی متلاشی در باد هم سبکتر شد؟
و وهم ایثار، پیکرش را به قعر دریا کشید؟
و حالا دیگر
برای پرواز دوباره، وقتی نمانده است.
اما خدای من
چه دقیقههایی که خاکستر شدند...
سومی گفت:
وقتی خورشید درآمد،
راز شبانه را پنهان باید کرد.
پچپچ زنجره با زمین،
گذر یک شهاب،
و افسون روشنای ماه
که شب بر ناز سردش ستارهباران است...
وقتی بیداری پشت پنجره میآید،
دیگر برای غزل عاشقانه دیر است
اسرار شب را برای شبگردها باید گفت.
اما خدای من
تاوان اشتباه را،
چه تلخ میپردازند...
در انزوای جنگل وُ سبزهها
مه آرام نشسته بود وُ شعری از غروب میخواند
باد بوی سرزمین غربت میداد
هنوز هم باران تندی میبارید
صدای قارقار نمیآمد
و پل آهنی در بیهودگیاش
جعبههای رنگی را میشمرد... |
|
| |
| سه شنبه 6 شهریور ماه سال 1386 |
| ابدیت |
چقدر ثانیه ها را برای فراموش کردن من کشته ای
من که فراموش شده همه بوده ام
تو هم روی همه اینها
چقدر تقلای بیهوده کرده ام
که زندگی را باید باشد
اما انقدر
که در محراب
که نه دیگر علی ماند
ونه ابن ملجم
هیچکس در این مابین
در میان سکوتم نبود
حتی
حرکت شمشیر بران
چه میدانم
یا شاید صدای لغزش خون
هیچ چیزی در این انزوای من رویشی پیدا نکرد
حتی جرعه ای ابتذال
که مرا
در فاحشه خانه میکده ها هم جای ندهند
و به سوسوی تاریک روشن حاشیه کوچه های شهر
چقدر نقش شبانه هایم را بر زمین می کشیدم
که نعش من ماندگار نباشد!
اما
هر روز سپوران ساعت چهار همه جا را جارو زده و آب پاشی کرده بودند
چه می داند کسی که از آنجا ها گذر می کند
که من در کجای این همه حادثه جا مانده ام .
|
|
| |
| دوشنبه 5 شهریور ماه سال 1386 |
| عکس های سوخته |
عکسهای سوخته
شعر از: پونه
چرا نگفته بودی
که خاطرهها را با خودت خواهی برد؟
من که با چمدان تو کاری نداشتم...
حالا این همه غصه را
برای آینه تعریف کنم، یا برای باد؟
میبینی، ما آدمها گاهی از سایهی خودمان هم فرار میکنیم
گاهی...
بگذریم... برای تو که فرقی نمیکند
من میمانم وُ یک تقویم بیرنگ بر دیوار وُ انتظار روزی که شاید
دیگر خورشید هم درنیاید
اصلا برای همین نیست که بعضیها شب
صندلی کهنهای در حیاط پستو میگذارند وُ
تا صبح ستاره میشمرند؟
برای همین نیست که بعضیها دم غروب
بال پرواز پیدا میکنند؟
و بعضیها روزهای بارانی
حتی دلشان هم خیس میشود
نه، دلتنگی پشتسر نیست
خستگی حرفهای نگفته است...
خیال میکنی نمیدانستم که همهی ما مسافریم؟
همصحبتی کفش وُ سنگفرشها،
در عصرهای سرد وُ خلوت زمستانی
خبرش را باد اینجا هم آورد...
راز گلبرگهای قرمز بماند
خودت که درد علاقه را بهتر میدانی...
اشارههایی هم بودند که مثل آوازِ چلچله
میان شاخههای بهار تاب میخوردند.
کسی میان درگاه انتظار
لحظهای برای تصمیم،
تردیدی کوتاه...
باور کن،
انگار نه انگار که برای تو فرقی داشته باشد
ولی من،
برای همین اردیبهشت پیشرویت مینویسم
برای همهی باغهایی که هنوز غنچهای دارند
برای همهی مادران چشمانتظار...
صبر کن... کجا میروی
دستهایت را نمیخواهم
میدانم که باز، مثل موم آب میشوند.
چشمانت را بمن بده،
میخواهم دیگر خوابی نبینم... |
|
| |
| پنجشنبه 1 شهریور ماه سال 1386 |
| اینسوی شیشه |
اینسوی شیشه
شعر از: پونه
لب ما شیار عطر خاموشی باد
(سهراب سپهری)
از احوال تو میپرسیدند
خسته بودم وُ بارانیتر از همیشه
پشت این شیشههای بیروحِ سرد
احوالِ آه را
چطور میتوان نوشت ...؟
گفتم:
از ابتدای مسافر،
همیشه راهیست
ابتدای راه، فانوس
ابتدای فانوس، شعله
و ابتدای شعله،
من وُ تو بودیم ...
شب از نیمه هم میگذشت.
از دورها
فقط صدای سوت هواپیمایی میآمد
نه ماهی بود وُ نه هالهی اعجازی ...
دیدم که سرزمین من اینجاست
ترانههای من
به قافیهی غربت شکستهاند
(صدای این ساز،
به لای لجاجت بلند است ...)
شیشهها را بستم
فانوسی به دل
دلی به راه ... |
|
| |
| سه شنبه 30 مرداد ماه سال 1386 |
| شرقی های غمگین |
شرقیهای غمگین
شعر از: پونه
دلم برای همه میسوزد
دلم برای تو وُ این مرواریدها میسوزد
چشمان تو را که با خورشید هم مقایسه نمیکنند
آنوقت، اینهمه ابرهای بارانی؟
قصههای ما طولانیست،
شرقی دلسوختهی غمگینم.
چه فرقی دارد که از سرفههای خستگی،
از یک استکان چای،
از صفی طولانی،
یا از کودکی که زیر نور چراغ، مشق مدرسه را مینویسد؟
چه فرقی دارد که از روسری تو،
یا از صورت سیلیخوردهی خودم؟
مگر همهی این دلتنگیها،
به همان یاس بزرگ نمیرسند؟
همان که درد عضوی ساده را،
درد انسانیت میدانست؟
آخ ... اگر بدانی چقدر از این حرف وُ شعارها خستهام
باورت نمیشود ولی من
از انسانیت هم بریدم
دل آدم که از جنس کاسههای مسی نیست
دلک مریض ما
نصفهی کجوُکولهی پیالهای بود،
که چینیاش از اول هم ترک داشت
باز هم گلی به جمال حوصلهی تو
که فقط از غریبهها گله میکنی ...
قصههای ما طولانیست ...
اصلا میدانی،
تمام این سالهای گذشته،
هر روزش را میخواستم
نامهای برایت بنویسم
شرححال، خاطرات، ... یا همان نامهی سادهی احوالپرسی
هزار بار قلم برداشتم وُ با حرفهای جابجای خودم،
بالای صفحهای نوشتم:
"سلام!
سلام ستارهی خوبم
سلام زنبق دلتنگیهای بی هفتسین
فال وُ تنگ بیماهی وُ آینه
..."
ولی دیدم، کاغذ خطخوردهی من،
مثل روی زمستان سیاهست
باز گفتم: باشد،
کنار اجاق که حوصله میکنی،
یا یک جام دیگر،
خودم تعریف خواهم کرد.
میخواستم تا ته خط بروم
بدون نقطه، بدون علامت سوال
بدون گریه ...
قصههای ما،
همیشه از بنبستهای خاکی شروع میشد
از صدای فرار کفشهای کودکانهای در کوچه
و آخر ماجرا هم،
میدانهای بزرگِ پر دود بود وُ
باز همان صدای یکدرمیان کفشها
گاهی در خیابانها میدویدیم وُ
گاهی پشت نردهها بودیم
چه فرقی میکند کدام سوی نردهها؟
همهی قصهها رنگ چشمان مشکی تو را داشت
رنگ موهای مشکیات
رنگ چادرنماز مشکیات
رنگ روسری مشکیات
رنگ شلوار وُ جوراب وُ کفشهای مشکیات
رنگ کوچهها وُ رنگ فرار وُ رنگ زندگی ...
راستی، از بچهمحلهای قدیمیمان چه خبر؟
همسایهی بالایی را دیدی؟
چقدر سر اسباببازیها دعوا کردیم
درِ خانه که باز میماند،
چشمبهمزدنی حیاطِ دو کوچهی بالاتر بودیم
حوضِ کوچکِ سیمانی بود،
یک ماهی لیز،
و لباس خیسی که قبل از رسیدن مادر
در همان آفتابِ ظهر مرداد خشک میشد ...
آخ ... کودکیهای سوخته از دود وُ نور
کودکیهای مشترکِ پروانه وُ آفتابگردان
ییلاقهای ساکتِ فشم
ماهیگیری در آبهای سرد جاجرود
عصر شلوغ جمعههای دربند
اشتهای بوی کباب
ترشی سرخ لواشک
و نگاه مردد کودکی با دهان خیس،
که نمیتوانست انتخاب کند ...
عصرهای نوشهر یادت هست؟
قدمزدن کنار نخلهای رودخانه
مغازههای روشنِ رنگارنگ
چراغهای گازیِ آوازخوان
و بوی گرم نم دریا،
که دلت را وسوسه میکرد ...
میدان نقشجهان
گلدستههای مسجدی که روی شانههای پدرت هم باز،
تمامش را نمیدیدی
و سایهی ستونهای بلند عمارت عالیقاپو
صدای نفسهای خستهی اسبی که درشکه را میکشید
و خیرهشدن در منارههای آجری،
که آنقدر زل میزدی تا تکان میخوردند
کاشیهای رنگیِ روی دیوار
هیاهوی بازار قلمکاران ...
گریه نکن ... شرقی غمگینم ...
تختجمشید چه خلوت بود
باد به مهمانی ویرانهها میآمد
سقفهای شکسته، روی زمین
سربازان سلاحبدست، روی دیوار
و کاخهای سوخته وُ مقبرههای خالی
انگار همه منتظر قدمهای کسی بودند ...
پل کارون را دیدی؟
خورشید میان نخلها میخوابید
بوی باروت وُ نفت میآمد
با هر صدای سوت،
دست مرگ نوازشت میکرد
زمینْ زیر پایت آرام نداشت
و آن برادرِ پیک،
که بجای نوحه، ترانههای محلی میخواند ...
یادت هست که از گردنهی حیران گذشتیم
و تو بین درختها وُ رودخانه،
چشمت بدنبال سیم خاردار میگشت؟
بالای سهند چه برفی نشسته بود
موم تازه در دهانت آب میشد
و خانهی مشروطیت خالی بود ...
یادت بخیر ... تونلهای بیشمارِ چالوس
وهم انعکاس صدا در سیاهی
یادت بخیر، قهوهخانهی ایستگاه اندیمشک
کشتیهای بزرگ خرمشهر
هتلهای خلوت بوشهر
یادت بخیر، دیوارهای قرمز ابیانه
بادگیرهای آجری یزد
مسافرخانهی گنبدکاووس
و مردی که با کلمنِ آب یخ
میان اتوبوس، پدرت را صدا میکرد ...
میدانِِ مشهد، اولین بار ... خاطرت هست؟
میدانِ شلوغ کوهسنگی
میدانِ طرقبه
میدانِ نیشابور
میدانِ کاشان
میدانِ تهران
میدانِ زندگی ...
دلم برای همه میسوزد، شرقی غمگینم
برای کوچههای بنبستی که میدان شدند
برای میدانهایی که رفتیم وُ
پای برهنه برگشتیم
و برای همهی میدانهایی که نرفتیم،
میدانهایی که نمیرویم،
هرگز نخواهیم رفت.
زیرا که ما
عضو دیگری نداریم
دردِ دیگری هم نداریم
اصلا ...،
دردی نداریم ... |
|
| |
| دوشنبه 29 مرداد ماه سال 1386 |
| هی ... دل ... |
هی ... دل ...
شعر از: پونه
از همین سالهای نه خیلی دور بود
از همین شبهای بلند زمستانی،
که گیسِ سپید برف
به شاخِ درخت وُ به شانهی دیوار مانده است ...
از همین شمارههای آخر تقویمی پاره،
که مثل هوایِ خاطره کنج دل، خانه میکنند
نفسی وُ اندی پیش ...
هی ... دل ماهگرفته ...
از خروسخوانِ سپیده باد میوزید
رسیدنِ نور وُ آمدن کبوتر هم،
انگار بشارت خبری بودند
گفتم: ستیز اشک وُ کاغذ بس است
گفتم هزار شهر سوخته وُ منِ دور از دیار،
دلواپسیهای خواب وُ خیال وُ خاطره بس است ...
هی ... دل خرابِ خیرهسر ...
شنیدم غریبهای پشت دیوار،
به چشم غصه چه آهی میکشید
دفترش خیسِ دعا بود
گفتم خوش آمدی
خوش آمدی دریابانِ گریهها
مشق سوخته را بیانداز
اینجا به آتشِ اشک، معجزه میکنند ...
هی ... دل ناباورِ خوشخیال ...
دیدم آمد،
از قابِ سینهاش گلی آورد،
سوغاتِ سفرهایی دور ...
گفت این کرامتِ صبر است
صلهی شمعهای روشن
شسته به هفت اقلیمِ تبرک،
گذشته از یک آبِ غربت ...
امانتِ آرزوهای خودت باشد ...
هی ... دل غافلِ ناسپاس ...
خواستم دوباره صدایش کنم
مثل شب ساکت وُ مثل ماه،
خیره مانده بود
مثل مطربی که آخرین ترانه را زده،
و قافیهی نوشش "یا"ی رویاست
سلسلهی عشق همینست دیگر ...
هی ... دل شکستهی بیزبان ...
مسافر ما که نمیرسد، ولی،
عید زنبقهاتان مبارک ... |
|
| |
| یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386 |
| سوالِ گریه |
پونهی بارانی :: rainy mint
سوالِ گریه
شعر از: پونه
خیابانهای شلوغ وُ
شیشههای رنگیِ روشن ...
چرا تردید کردی؟
چرا پشتِ پای غروب وُ حاجتِ انتظار
اینهمه پابهپایِ کوچهها ماندی ...
چرا نگفتی که خواب پروانهای پریده
که گونههای آبی زنبق،
از پلک هر شقایق سوخته بارانیتر است
و خطِ شکستهی دلتنگی،
به ردیفِ هر ترانهای میلرزد ...
چرا تردید کردی؟
پردهها را که میشویم، باز
انگار کسی خواهد آمد ...
صدای پایی شاید،
میان پاگردِ سنگیِ پلهها
دری نیمهباز وُ عطر خوش آشنا
بوی روشنا ...
یک روز
یک عصرِ بلند آفتابی
از چلههایِ سوختهی مرداد،
فقط یک روز دیر آمدی ...
چرا تردید کردی ...
|
|
| |
| دوشنبه 18 تیر ماه سال 1386 |
| کویر |
کویر مرا محدود کرده
کویر ذهن
کویر باورهایم
که در آن ستاره ها درخشان
در آسمان تنهاییش سوسو می زنند
خشکی کویر
باور دلم را هم خشکانده
درونم را برهوت
لبهایم را سکوت
چه دشت داغی است که آفتاب سوزانش همه بودنم را سوزانده
خشکانده
وابسته و محتاجت شده ام
ای کویر
همه سردی شبها یت را در درونم ریز
سکوتت را به من ببخش
و آغوش گرم روزهایت را
بر داغ سینه ام بگذار تا همه هستی من
کویر باشد
کویر باشد |
|
| |
| چهارشنبه 23 خرداد ماه سال 1386 |
| مرگ حسرت ها |
مرگ حسرت ها
کوچه پس کوچۀ زندان تن
خشکی من در برهوت اذهان
مرجع زمان
سکوت گم انتظار
تبعیدی
نمی دانم در کجای دلهره های من سوسوی ترس هایم به سمت حقیقت لغزیده
نمی دانم چقدر در درونم رخنه کرده ای
نمی دانم چقدر در سرنوشت کور من دخیل بوده ای
زندانی که روی دیوارش عکس قلب کشیدن زندان نیست اون قلب زندان آدمهاست که بدون حصار همه را اسیر خود می کند . |
|
| |
| چهارشنبه 8 فروردین ماه سال 1386 |
| درد وابستگی |
ستاره های کاغذی
آدمکهای پوشالی
مهاجر شهر شب نشین
عابر کوچه های وحشت
ترس دم صبح
از کابوس
که زلال بیداری بی پندار
در حجم کوچک دستانش
جا مانده .
پشت درهای بسته چشمان خسته
که فروکش کرده در مجاورت آبی بی نهایت آسمان .
و افق درد وابستگی پنجره
به دیوار را نمی فهمد
به او بگویید خورشید را کمی دیرتر برباید ! |
|
| |
| جمعه 3 فروردین ماه سال 1386 |
| درک من حقیقت تلخ است |
من طلسم خواب اشیا را می دانم
و می دانم که از کدامین سو می روند
اما
خود را گم کرده ام
درک من حقیقت تلخ است
روح سرد شده زمانه های از دست رفته ام
که به قوت خود پایدار
در همه درون از هم رفته ام
مانده اند . |
|
| |
| سه شنبه 22 اسفند ماه سال 1385 |
| عقاید جامعه امروز ،دستهایم را بسته |
من کودک دیروز و بزرگ شده افکار متهاجم زمانه ام
دردم در درون نهان
و بغض بر گلویم
عقاید جامعه امروز ،دستهایم را بسته و
و آرزوهایم بر دل خشکیده
و شب بر بالین نا امن خواب وبیداری کابوس می بینیم و
صبح با نجوای زمزمه دشنام به هوشیاری میرسیم .
|
|
| |
| پنجشنبه 10 اسفند ماه سال 1385 |
| خواهم آمد |
چنگ می زنی بر نقش جانم
و هستة خستة زندگی را در کدام زمین بارور و حاصلخیز
به کدام آب روان و زلال خواهی دادش
که حیات
نور ابدی دانش بر آن نتابد
و ساقة خردش افزون کند
که بر دست بد نام هرزگی غلبه آید
و نیرنگ از کدامین آفت شرر خیز برگیرد
که هر زلالی روزی تیره خواهد شد
که هر سسبزی زرد
و هر شادی غم
در هر بهار که هیچ ندیدم
نه در بهارش
و نه در هر فصلش
در هر لحظه اش
در هر بودن و نبودنش
که رنج و مشقت زینت نداشته مان چقدر ما را می پیچاند
که محو شدیم
که نا پیدای زمان شویم
که آرام شویم
که دردمند بودن را رها سازیم
که یادمان رفته
که من در ابتدای هر ابتذال
که رذل بودن هر انسان معصوم
با چهرة مخوفی است
در هم می آمیزد
ونقش در تپش هر ثانیه را
به چنگ
به دندان می فشارم
من درد را به سکون دندان به خونابة لب
به زلال اشک آموخته ام
من بر بالین هق هق
لالایی دردمندانة افکارم را
بر کاغذ خوابانده ام
یک روز بعدازظهر
که غروب نزدیک است
خواهم آمد |
|
| |
| دوشنبه 7 اسفند ماه سال 1385 |
| گناهکار |
من قاتل نیستم
ولی
گناهکارم
و هر گناهی با شکنجه بخشیده می شود
اما
گناه من با چه شکنجه ای بخشیده خواهد شد ؟
رویش ساختگی دوستی ها
بر دیواره لجن مال شده زندگی
فرصت کم زندگی
روزگاری که به آدمها درس می آموزد
نوشتن می آموزد
وقت عاشق شدن ؟
خیلی وقته که از بین رفته ام
نمی بینید ؟
و تاوان عشق چیست ؟
چرا شاخه های گل محبتم
سنگی شده اند
و در روی زمین خرد شده اند ؟ |
|
| |
| شنبه 5 اسفند ماه سال 1385 |
| آن سوی هستی |
بر دست تقدیر خیال آزارم ده که از من هیچ نماند
که رسم روزگار است
که یکی باشد
یکی نباشد
و بدی
که مرا فراگیر است
هرگز نماند .
روح خستۀ تمام زمانهای دور و نزدیک را درون آیینه های زنگار گرفته اول صبح می بینم ؛
و چهره عبوسش...
تاب و توان ماندنم کمتر می شود
می دانم که پرنده و قفس
هرگز
و خوشا به حال رها گردیدگان
که می دانند
آن سوی هستی
قصه چیست ؟ |
|
| |
| چهارشنبه 2 اسفند ماه سال 1385 |
| روشن و زنده |
نفس روشن و زنده
تپنده در روح سرد مزاج
و گم گشته در واهه های زمانه
به انسجار اشراق دور
در نزدیک ترین وادی ها
به رهایی از یک لحظه
که وابستگی قدومش بود
مثل تپش
جریان جاری خون در رگها
و منظم بود
همچون ضربان نبض
می رفت
به سویی در آن دوردستها
به جایی
که اینجا نبود
به رسیدن می اندیشید و به هدفش
و تنها هم سفرش
سایه همیشه همراهش
مثل خود او بود
نه بیشتر ونه کمتر
در پیچ هر گذر و کوی
در هر سراشیبی و سر فرازی
در هر مکانی با او بود
اما هرگز او نبود.
آن نفس روشن و زنده
بود
جاری بود
رها بود
نه با باد بود
و نه با هر چیز دیگر
او بود
اما خود بود
خود بودو خود بود
و من هرگز او نشدم
که با او بودم .
و او هیچکس نبود .
هیچکس نبود .
نبود .
|
|
| |
| سه شنبه 1 اسفند ماه سال 1385 |
| خم زبان |
زخم زبان در لابلای زخم زمانم جای خوش کرده
هیچکس را بر بالین مرگم نخواهم خواست .
که زمانه را زبان بدی است
که هیچکس نمی داندش . |
|
| |
| شنبه 30 دی ماه سال 1385 |
| یک قلب شکسته برای فروش |
"one broken heart for sale"
who wants to buy heart ? One broken lover 's heart ? One broken heart for sale well , excuse me if you see me crying like a baby since she selected me there 's nothing left to save me hey cupid ,where are you ? My heart is growing sadder that girl selected me just when i thought i had her she would not listen to things my heart was saying she turned and walked away and guys have all the luck and my heart hasn't any i think i 'll penny ! Who wants to buy a heart ? One broken lover 's heart ? One broken heart for sale . |
|
| |
| دوشنبه 25 دی ماه سال 1385 |
| آریه |
آریه اشک تنها لباس تنم
و مترسک سر جالیز
چوپانی دروغگو . |
|
| |
| پنجشنبه 4 آبان ماه سال 1385 |
| کار من |
ای زیستن
بی تو مرگ را آغوشی باز است مرا
و درک
ره به بوسه اشکم نداد
که داغ آه
سینه ام را سوزانده
و
سوختن و سوختن تا ابد
کار من است .
|
|
| |
| پنجشنبه 4 آبان ماه سال 1385 |
| چقدر شبانه هایمان را به سجده خالی قناعت بودبر سر سفره های نیاز |
ما را به التفات سخن ، که رهگذری را صدایی نافع داشت و رسا
و تمام التفات از آن بردیم که بهره ای از آنچه که باید نصیب باشد نشد .
و چهره ،
در گردش دردمندانه روزمرگی هر تپش از بودن در خود ،
قافیه های گم و نهان ،
و دخیل رو به زوال در محراب چشم آبنمای ناب ،
که مستور عاشقانه هایش در خرابات گم شده .
و نرم و نازک ، چقدر شبانه هایمان را به سجده خالی قناعت بودبر سر سفره های نیاز
و
دستانمان را
به خالی تر بودن عادت دادیم ،
و چهره هامان به سیلی سرخ تر ،
و اکنون نه چهره مانده و نه سیرت و صورت . |
|
| |
| سه شنبه 2 آبان ماه سال 1385 |
| به کدام مرگم راضی هستی تا به همان بمیرم ؟ |
آیا در تمامی مدتی که من در اینجا هستم ،
تحولی در من بوجود خواهد آمد ؟
و مرا کدامین سرشت در تب و تاب خواهد آورد ؟
و کدام روزنه به سویی روشنی خواهد برد ؟
آیا تزویر و نیرنگهای پوچ که بر من میگذرد ،
تاب و تحمل روح دردمند و تن رنجورم را خواهد بود ؟
و در کدام افق دیده روشنگر دوران تحجر را به سوسوی فنا خواهم سپرد ؟
و فلک را در کدام گردونه ایام بر سر شوق دگرگون خواهم کرد ؟
و
اگر آفتابی بر نتابد و سردی یخ بسته پیکره هارا بر نچیند .
دگر حادثه ای در روح جاری زمان نمی ماند !
و
آیا تو همه اینها را میدانی و اینچنین در درونم ضجر و ناله می آفرینی ؟
به کدام مرگم راضی هستی تا به همان بمیرم ؟ |
|
| |
| دوشنبه 13 شهریور ماه سال 1385 |
| زنجره |
ای کاش ورقه های پوسیده ذهنم
از دیواره تنم پایین میریخت .
پرنده ای کوچک
چه آواز حزن آمیزی می خواند
در بستر سپیده صبح
از طلوع روشن نور
بر خاک فنا .
که زنجره را شاید همین امروز بیشتر نباشد
و دشت چه صدای مبهمی خواهد داشت بی صدای او
و طبیعت در خواب خواهد ماند
در حسرت
و من می دانم
که پرنده
هرگز آخرین زنجره را نخواهد خورد تا
دشت را ماتم بر ندارد . |
|
| |
| پنجشنبه 2 شهریور ماه سال 1385 |
| نامه سفید برای کوچه های بن بست |
بر گرفته شده از یک آهنگ که شاید احوالات درونی من باشه
گیرم بازم بیام
از عاشقیت بخونی
گیرم تا دنیا دنیاست
بخوای پیشم بمونی
روز غمم نبودی
خوشیت با دیگرون بود
منو به کی فروختی
اون از ما بهترون بود
میای بیا ولی حیف
حیف دیگه خیلی دیره
حالا که خاطراتت
یکی یکی می میره
کی گفته بود که تنهام
وقتی تو را ندارم
بازم می گم بدونی
منم خدایی دارم
برگشتی اما انگار
تو باختی توی بازی
غرورتم شکستن
به چیت داری مینازی |
|
| |
| پنجشنبه 2 شهریور ماه سال 1385 |
| پا ورقی |
پا ورقی امید ، سیاه مشق خاطره هایم بود .
جریمه دوست داشتن
تا ابد مشق شب نوشتن. |
|
| |
| شنبه 28 مرداد ماه سال 1385 |
| اهریمن عشق |
من صدای تپش های قلبم را که بیهوده می کوبند بر این تاریکخانه قبر را می شنوم.
چه صدای محزونی
با چه دردی
که اسارت اهریمن عشق
بر پنجه بودن ،
استدلال خواب ذورق آب داده ایام است .
که دریا را شاید
طلاتم نیاید .
موج نباشد .
اما
هر چه که هست
از افق دوردست
که در هم رفته و کدر شده
پیداست . |
|
| |
| دوشنبه 23 مرداد ماه سال 1385 |
| رها |
من سجده نا خواسته ای هستم بر خاک سپیده دمان
که از خستگی افق غروب کرده
بر گرد خاک تازه روشن افق
از فروغ خورشید بردمیده
افتاده ام
و هیچ از من بر جای نیست
جز مشتی غبار
که در باد
رهاست . |
|
| |
| شنبه 21 مرداد ماه سال 1385 |
| غربت یعنی |
غربت یعنی خشکیده شدن وجودی در نسیم رها شده درک ،
مطالب گم شده از ذهن رها مانده در واحه های دور
در افقی از حسی که می تواند یک مرد
با غروری پر از نجابت
داشته باشد
با شکستن بغض
با حضور تلخ خرد شدن در هم .
وانسانها چه بی رحمانه خود را قربانی می کنند . |
|
| |
| چهارشنبه 11 مرداد ماه سال 1385 |
| بکوب ، بکوب . . . |
چشم در چشم به سجاده خاطرات بردیم نماز
با غسل بیگانگی
در تاریکی و ابهام از وجود سرد همدیگر
در ابتدای کدامین راه فراموش شدگان شدیم رها
بی زوال می تازد در صورتمان چین و چروک ایام
و بر لب
حسرت حرفهایی که در سکوت مردند و لحظه ای برایت دم نزدند
و خاموش
چراغی که روشن مانده
بی سو سویی از وجود و نیاز
و غرق بود در ابهام
در معجزه نا باور زمان
در قلب ایمان
آنچه که از دست داده ایمش .
اعتماد درختی است پر شاخ و برگ
و شک تبری تیز بر تنه درخت اعتماد
و نا صبوری ضربات پی در پی
کوبنده و کشنده
. . .
بکوب
بکوب
بکوب بر تنه رنجور و نحیفم
که هیچ از آن بجای نمانده پس از تو .
|
|
| |
| یکشنبه 8 مرداد ماه سال 1385 |
| کو چراغی آویخته به میخ دیوار. |
کو چراغی آویخته به میخ دیوار.
می نویسم در گمی و گیجی و تاریکی شب از صلات دم صبح خفتگان از خواب بیدار شده رو به انتشار از انزجار مقولات بی پایه و اساس روزمرگی که از ابتدای بیداری همه ما را گریبان گیر می کند . کوچه ها همه در ابتدای طراوت و تازگی هستند . صدای ناله جارو همه جای کوچه و خیابانها را بصورت نسبی تمیز کرده و گاه گاه ماشین های آب پاش کنار خیابانها را آب پاشی نموده که جلوه تازه تری به سر و روی شهر خواب رفته دهند . که صورتی شسته باشند و گرد و غباری زدوده باشند . اما همه عابران آن لحظه همه چهره هاشان گرد و غبار گرفته و خسته ، در وهم خواب و هراس ، خستگی را بصورت مشخصی می توان در چهره هاشان دید ؛ در تک تک چهره هاشان . از شروع حرکت چنان خستگی اطراف در تو اثر می گذارد که نای راه رفتنت را می گیرد . کیلومترها باید پیاده بروی ، سکوت خاصی در همه جا پراکنده است ، با عبور گه گاه خودرویی ؛ به هرکجا که می روی همه چیز همانگونه است که دفعه پیش دیده ای . تاریخچه ای در تکرار روزگار .
مز مزه خارو خاشاک در درون دهان فرو بسته ات که بزور در آن کلماتی می کارند از جنس نا جنس زمانه از جنس دروغ و نیش و کنایه که به زور تحویل مردم کوچه هایمان بدهیم . آه چه روزگارانی شده است . مواج و پر تلاطم و تو غوطه ور در ابهام و گمی این اجتماع ، پر دست و پا به پایین فروکش می کنی و سقوط . . .
و بعد کمی که شروع می کنی تازه روحیه باخته پر دردو رنجت ؛ و بخت سیاهت هم دیگر هیچکدام را مجالی برای همراهیت نیست . آه . . .
قلبم چه سرد می تپد درون سینه ام ؛ ای کاش . . . ولی هرگز . . . و دیگر هیچ . . . ومانده بر دلم آرزویی که آنهم هیچ که نه تو دانی و نه دیگر و دگر هیچ . . .
افسوس از خودم که اینگونه بدم و سرد و سخت . . .
دلم برای یکی تنگ شده ، میدانم که دیگر هیچوقت نخواهم دیدش . کسی که هر لحظه از هر گوشه و کنار کارهایم ختم به یاد اوست . ای کاش مرا هم راه عبوری بود در این ایام
دگر هیچ . . .
نمی دانم پریدن از کدام نقطه شروع شد ، ولی پریدم و ترسیدم . به همانگونه که پرستویی می پرد ؛ برای اولین بار و یا شاید هم آخرین بار. ولی از جایی شروع می کند . از ابتدای حس برتر بودن ؛ داشتن دو بال به ظاهر قوی که به آن می بالیم و می نازیم .
من پریدم ولی نه شاهین بودم و نه جوجه اردک زشت ، می پریدم مثل خودم ، تا بی نهایت گم شدن ، رفتن و رفتن تا مرز افق که محو و گم می شود پریدنم به سوی دل روشنی ها . |
|
| |
| شنبه 31 تیر ماه سال 1385 |
| چه آلوده است این آب |
مثل یک ذره در ابهام بودن خود غوطه ور
بودنی که هیچ رنگ و نوایی ندارد
مثل نبودن
مثل تنهایی
مثل تنهایی ماه در سکوت شب
مثل شب در خواب همه
مثل خواب که همه در او غرقند
مثل خواب که مثل مرگ است
مثل مرگ که من گرفتارش شده ام
مثل ذره ای غوطه ور در ابهام خویش !
مرکب خشکیده بر نوک قلم
واژه های فراموش شده
افکار همه خوب ها
زشت ها
بد ها
هنوز زندگی بر جوی جاری زمان می رود پیش
چه آلوده است این آب
که حیات در او زنده نیست |
|
| |
| سه شنبه 27 تیر ماه سال 1385 |
| کمی دلهره ماتم |
اگه شب در ظلمات باورهایم غوطه ورم
اگه روز در سکوت خود مبهوتم و سر خورده
اگه مسافرم
اگر میروم
و تنها میروم
اگر رسمی پر از باید ها و نبایدها دارم
اگر پرواز میکنم
ولی در حسرت پرواز مانده ام
لحظه لحظه های بودنم را به ذره ای از باور نا باوری تو نخواهم فروخت
اگر کوچه ای که من هر شب از آن گذر داشتم
باور قدمهایم را باور نداشت
اگر بر قلب ساکتم تلنگر می زند آواز بغض
بگذار راحتی جانش باشد عذابم
بگذار تمام رنج های دنیایم لحظه لحظه های شادی او باشد
نبض آتش در دستان سردم
جنون کبریت می خواست و خنکی نفت خاطرات
و کمی دلهره ماتم
باز
صدای حرکت قطار خاطرات
روی ریلهای ایام باقی عمرم
صدای انزجار می دهد |
|
| |
| سه شنبه 20 تیر ماه سال 1385 |
| شن های روشن |
شن های روشن
مزرعه داغ برهوت لم یزرع
تخم نفاق در مشت کشاورزی حسود و بخیل
سینه دریده حسرت ورزان
آب روان و شور دیدگان عشاق
جوی خون در هر کوچه و پس کوچه صلح روان
بازیچه اعداد و ریاضی با دبیر ادبیات
تقارن آهن و گوشت
سرخی آتش و سردی دل
مزاج نا سازگار هر ناراضی مجبور به اجباریه
دل پرست دیر پرست
دیر پرست پوسیده پرست
بر مزار سالهای رفته از دست
انسانهای شریفی که می میرند
و من که مانده ام . . .
. . . |
|
| |
| یکشنبه 18 تیر ماه سال 1385 |
| در قلب خود پنهان نکنیم |
به خود پناه بردم از خود و در خود فرو مردم از خود .
جای همه شکنجه های زمانه را با دستهایم لمس کردم و تنها آه کشیدم و هیچ نگفتم ، زبانم را به دندان فشردم و در بغض خود هیچ ناسزایی نگفتم و تنها آه کشیدم و دیگر هیچ .
دعا کردم برای همه . . .
و از خدا طلب آمرزش کردم برای خودم.
شروع کردم به شیوه ای جدید . برای خودم و ... شمع روشن کردم ؛ و نیت ...
( هرگز عشق « چیزی به این مرموزی را » در قلب خود پنهان نکنیم .) |
|
| |
| چهارشنبه 7 تیر ماه سال 1385 |
| به رسم پیدایش غنچه |
به ذلالی باغچه از رویش گل های تگرگ خورده
به رسم پیدایش غنچه
به عادت پروانه که لبریز می شود از خواهش گل
به زوال پوسیده برگهای زرد شده پارسال درخت بید ، در بستر خاک حاصلخیز
به چنبره نیلوفر ، از پیدایش ترد بالای زیبا پرستی
کوچک نشین شیرین عسل
زنبوری می پرد گاه از روی پلک خاطراتم
و دستهای مهربان شده تو در قابهای خالی
و من پر از تکرار
در سقوط پله اول بودن
در گوش به امتداد رسیده ، از ضریح طلا گون
به خواهشی پر شدم آن شب که تو با من بودی
به رویش نوری ابدی در وجود تاریک و خسته ام
... |
|
| |
| جمعه 2 تیر ماه سال 1385 |
| قاب خالی از عکس |
و اینک در مشت
چیزی جز آتش نیست
و دریای خروشان
چه شعله ور
و هوس آرزو مندانه من در سکوت پشت قاب خالی ها
چه تکراری بر روی این لبه نوار خواهد بود
و پازل خرد شده موزاییک ها
زیر زوال پاهایمان چه نقش برجسته ای دارد
بی نظم
ضربان قلبمان می زند
گاه و بی گاه تب می کنیم
و تنها منظر چشمان
قاب خالی از عکس
با دنیایی پر ازحسرت ها و آرزوها
و تشنه ام
به جرعه ای ازتو
ومهمانی هر سکوتم
نم اشک
به چراغ
سفالینه دیرینه روشن اندیشه ام
به پرواز
از قلب خسته پرنده سکوت کرده در قفس
می نویسم دردمندانه از شادیهایم
امید
قدمهای فرسوده ای است که زیر گذر پای کوچه پیمایم می گذرد هر شب. |
|
| |
| شنبه 27 خرداد ماه سال 1385 |
| زندگی فانتزی |
انحرافات نا معین آدمیان در حقایق مدرنیته زندگی فانتزی روزمرگی . خواب زود تکرار شده و پر از حرفهای نگفته که از اول صبح تا دم غروب در تهی گاه مغزمان تکان میخورند و به هیچ راهی ردی نمی یابند.
حس خالی بودن ، حس بی وزنی از زور زیاد زدن در یاد آوری گذشته ها چه بیهوده است . آنها تنها خاطراتی بیش نیستند و بس ، امروز و فردا هایمان را چگونه خاطره خواهیم کرد .سوزنی برداریم و روزنه های رو به ابتذال افکارمان را بدوزیم ، روبه سوی آیینه هایی کنیم که هر تابنده نور از آن در وادی دگری باشد که رو به کرم خوردگی و پوسیدگی کهنه اندیش پرستانه مردم اجتماع نباشد .بنگر و درسهای رو به فراموشی را در زیر لبهای هر مهرورزی نجوا کن ، بخوان و با خواندنت - خودت – را برای همه فریاد بزن و چرخه معیوب ترکیبات نا مشخص کوچه بازاری های دیگران را به تلنگر اشارتی بشارت نماییم . راحت طلب زود خواه بناشیم . از بد خواهان طلب آمرزش کنیم و درس فلاکت بار خواری بیاموزیم ؛ و زیاده افکارمان را در پیاله صبر هر شب بالای سر سیرابان بزرگ شده زخم خورده اتش کشیده رنج دیده بگذاریم . کمی حوصله کنیم و آسوده به خواب نرویم ، چشمانمان را به روی همیشگی بودنمان ببندیم اما نخوابیم که خواب رفتگان را آب برده است . به بیداری دچار شویم و در خواب رنجیه شدن بیداری را فریاد زنیم .به نور چراغ هرگز بد نگوییم و آنرا خاموش نکنیم که تنها بیدار شبمان است ؛ به چرخه معیوب افکارمان بیا ندیشیم ودر فکر زوال ثانیه های از دست رفته مان باشیم ؛ سعی کنیم که دوباره بیهوده نباشیم . سطلی آب رداریم و درخت تازه روییده افکارمان را که به پنجره رو به روشنی سرک میکشد آب دهیم .
برایت مینویسم که هنوز- در همیشه بودن وجودم - هستی هر چند کنارم نیستی ؛ اما گونه های همیشه محزون و خیسم گواه همه لحظه ها و یاد و خاطراتت میباشد . هرگز سفرمان را به مشهد فراموش نخواهم کرد . وهمچنین انتخاب شایسته شما را به عنوان برترینها برای سعود به آرارات تبریک گفته و امید موفقیت روز افزون برایت دارم .
همیشه . . .
|
|
| |
| یکشنبه 14 خرداد ماه سال 1385 |
| یادداشت جدید |
من تماشای خودم را به سکوت به قربانگاه خواهم برد
و سر خواهم برید دقایق حزن انگیز طربناک خوف آلود وجودم را
کنار برکه ای که هیچ نشانی از آن نماند روی حسرت دیدار دو یار |
|
| |
| سه شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| همیشه منتظرت هستم مرا هم عبوری ده |
وقتی که یکی هستی و دوتا ، وقتی که دوتا هستی و تنها ، فقط فلسفه می خوانی و فقه بار می کنی در کتابخانه شکسته جهالت.
وقتی که تنهایی ، غصه همدم – وقتی که دوتایی ، رنج با هم ، سر مست بودن از رفتن و شتافتن به سوی نبودن به هرچه که تلاش کنی از نرسیدن به فنا .
به هر خواب رهگذر در ابتدای صبحی خواب آلود در تب و تاب غروب خستگی مفرط جاری بر پلک های نیمه باز و شانه های خسته و افتاده لبه پنجره رو به حرکت اتوبوس درون شهری به سفرهای اعماق اندیشه های متفاوت هر خواب گرفته بیدار ناچار . . .
به قلم میزنی که کتابت نانوشته ورق عافیت بر هم زند که نمی زند ، معجزه ای هم دیگرمحال است که باید را نباید باشد ، که بودن را از او خواهند ستاند – به زور – با سر نیزه فقر – به زندانی تهمت – با حبس عشق !!!
فرجام هم نپذیرفت تا که دیوار بلند فلاکت در جلوی من باشد . در بیداری کابوس می بینیم و در خواب شکنجه بیداری ، پای سپیده دمان – راحتی دردناکی را به استراحت ماندگی می پرورانیم – در سایه درخت خشکیده زیر تیغ ستبر و ستیزه گر آفتاب قساوت ، زیر لگد مال شدن از رهگذران عینکی !!!!!!!!
گفته بودم کتابخانه ای پر از فقه اما در اینجا جبر و آنالیز هم هست ( آنالیز افکار یکسویه دیکتاتور های یواشکی )
دیروز برای همیشه رفتی اما یادت رفت مرا با خود ببری . دیدار ما به روز قیامت تا همیشه دلتنگت هستم کاش دست مرگ تورا از من جدا نکرده بود
همیشه منتظرت هستم مرا هم عبوری ده |
|
| |
| دوشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| چه کار بیهوده و عبثی بود |
کوجه های زندگی بیهوده پر و خالی می شوند . مرگ روزمرگی ما از صبح ورق می خورد و با غروب دوباره جان می دهد . زمستان سرتاسر فصلهای دل ما را فراگیر شده و غبار اندوه و غم ، تنها تن پوش همه هستی ما. کاغذهای زیادی را به بطالت و به رذالت سیاه کردیم . چه کار بیهوده و عبثی بود . قلم زدیم ونوکش را فرتت کردیم. در همان پیچ اول زندگی زهوار همه بی حوصلگی هایمان در رفت . از هم پاشیدیم به گونه ای که هیچ چیزی ازبرای اثبات فرضیه ای که بودنمان را نشان دهد پیدا نشد . تنها غباری ماند که آنرا هم باد با خود به این سو و آن سو می پراکند . یادم هست که دلم را سالها پیش خاک کردم . چون آنقدر سیاه و تباه شده بود که ترسیدم فراگیر شود و همه هیچکس اطرافم را مبتلا کند ، بیمار کند ، درهم خشکاند وروحم چقدر بیدل به این سو وآن سو رفت و هیچ نیافت . تنها سرخورده بود و آیه مکرر و مکدر فلاکت . . .
تن نکبت بار من در زیستن بیهوده رها شده بود . برای ابد محکوم بود به ماندن . از روزنه کوچک بی نهایت روشنایی ابد را دیده بود و درد میکشید . در نبودن . و چقدر بود که مانده بود برای نبودن نماندن .
و من ا ز این بالا همه اینها را دیده بودم و چقدر اشک ریخته بودم . آخه هیچ کاری از دستم بر نمی آمد . نمی توانستم کمکش کنم . تنها مرحم من اشک شوری بود که از گونه هایم بر روی زخم دلش می چکید . روی حفره کوچک و گودی که روی سینه اش بود . هجوم درد و شکنجه را در چهره اش می دیدم و فشار بی امان فک هایش که فریاد را در بغض او خاموش کرده بود . ترنم نرم و نازکی از اشک هم بر روی دیدگانش بود . موسم او حال و هوایی دلنشین داشت که هیچ چیز در آن معنایی نداشت . همه چیز در آنجا مطلق بود مطلق مطلق ، از سکوتش تا رهایی اش
. . .
من همیشه دوستش دارم ولی عاشق همیشه تنهاست و معنای این برایش درک نشدنی خواهد بود . روزی شاید معنای تنهاییم را درک خواهد کرد؟ |
|
| |
| یکشنبه 27 فروردین ماه سال 1385 |
| در لبۀ پل صراط ابتدای سقوطی دوباره . . . |
از همه چیز متنفر شده ام ؛ از زمانه که از من متنفر شده ؛ و از من که از زمانه – متنفر شده ام .
زندگی دو بخش است : ابتدایش عذاب و انتهایش رنج و تا این دو را داری هرگز چیزهای دیگری به تو ارزانی نخواهند کرد . از ابتدا وارث بدبختی بوده ایم و با آه و حسرت ها بزرگ شده ایم . شب ها نان فحش خردهایم و روزها در مدرسۀ کج اندیشی درس خوانده ایم . بر سر سفرۀ همسایه ها آرزو خوردیم وبرای ترجمۀ کلمۀ خوشبختی کتاب جغرافی خواندیم .به شوق محبت زخمها خوردیم و مهرها ورزیدیم ؛ و ازپله های ترقی سقوط را تجربه کردیم و بس – تنها زیستیم تا بیهوده نباشیم ؛ بیهوده ماندیم که در فغان نمانیم . آب از کوزۀ شکسته خوردیم ولب بر گلایه تر نکردیم ، چراغ بی نفت به خانه بردیم ولی محتاج نرفتیم ؛ سکوت کردیم تا واژگان بیشتری درک کنیم ! اما معنای درک برای فهم ما سنگین آمد ، زمین خوردیم و پایمان شکست . به کتاب جنون نوشتیم که درد ریشۀ ما را خشکانده ؛ و بادبادکها ساختم ولی فهم آنرا هم باد با خود کند و برد .
اکنون در لبۀ بلند پرتگاه جهنم ایستاده ام ، در لبۀ پل صراط ابتدای سقوطی دوباره . . . |
|
| |
| شنبه 26 فروردین ماه سال 1385 |
| رفتگر شهر سیگاریها |
و من با کوله باری از . . .
و دلم چقدر سیاه
و زمانه بی یاور
و من در زمانه گم
چه میخوانم
و چه میدانم
تنها هیچ
و سکوت ابتدای راه
در مرز ادراک بی درک راه ، ریشه دوانده
ونبض چراغ
خالی از تپش نفت
و در دست آدمهای کوکی
ته سیگار دوستی
روی سنگ فرش خیابانها
و من رفتگر شهر سیگاریها
می روم
ومن با کوله باری از . . .
و دلم چقدر سیاه
وزمانه بی یاور
ومن . . . |
|
| |
| یکشنبه 20 فروردین ماه سال 1385 |
| احمق |
| از همه چیزهایی که دیدم هیچ نمیدانم ( همین که میدانم احمق نیستم ) |
|
| |
| چهارشنبه 16 فروردین ماه سال 1385 |
| ماه ، ماه ، ماه ..... |
شب شده بود گونه های خیسم را در لبه گریه جاگذاشته بودم . حضور مبهم و خیسی از نگاهم به همه اتاق سرک می کشید . من بودم یک دنیا تنهایی . بازیچه دستانم خطوط به هم پیوسته کارکترهای پر شدنی بودند که سریع رو به جلو در حرکت بود . و خیلی محدود و نه به وسعت زندگی ویا به وسعت دوست داشتن آدمها . صحبت از دوست داشتن شد،آدمهای دوست داشتنی با رفتارهای غیر دوست داشتنی !
وجود آرامش درمن کافی نبود تا بتوانم از دوست داستن که از آن بی پناه مانده بودم بگویم . چندین بار سعی می کنم تا کارکتر های متفاوتی از آن برایم ساخته شود . صداهای آشنا ... چهرهای آشنا ... تنها چیز آشنایی که نمی توان در بین آنها پیدا کرد تکه های محو شده دوست داشتنی لحظه های با هم بودنمان شده بود . آری با هم بودیم ولی ...
پر شده بودم از نفرت ! از خودم ... از تصوراتی که در مثل ستاره های حلقه شده دور سرم در حرکت بودند ! مثل اینکه مبهم مینویسم . بگذار تا واضه تر بگویم از آنچه که برایم در جریان است از گذران زندگی.
زندگی کردن با افکار قدیمی پدر . پدری که دروازه افکار او سد ی محکم بر تغییر و تحول رشد کودکی من شد . پدری که داغ محبت در سینه من نهاد که آرزوی محبت در من همیشه شعله ور باشد . داغ زندگی حسرت بار دیگران ،داغ کلمات ساده و دوست داشتنی و نه کنایه ها و نیش های زهر آگین.
گوشه دیوار وسعت دیدگانم را محدود ساخته بود تا که یک روز نگاهم از لبه پنجره گذشت رو به آزادی در حرکت و تکاپوی همیشه جاری بیرون از درون من !!
آن روزها در ابتدا مانند کوچکترهای تازه راه افتاده بودم . از محیط باز بیرون از رهایی میترسیدم. فضای نا محسوسی بود که احساسش میکردم . چه کوچه و چه معبرهای پیچ در پیچی دارد این زندگی. یک روز که نمیدانم چه موقع از هفته بود تصمیم خودم را گرفته بودم . در دل جمعیت در حرکت بودم و میرفتم رو به سوی بی نشان . ابتدا درپی چیزی ویا کسی نبودم مثل آدمهای گم شده مات و مبهوت و حیران همه اطرافم بودم.
بیچاره چشمانم که از تعجب شاخ در آورده بودند و هر لحظه از سویی به سویی می پرید و چیزهای تازه تری برای دیدن و تعجب کردن پیدا میکرد . چه دنیای عجیبی بود . و این اولین بار که این دنیای جدید برایم تکراری شد لحظه ای بود که به زیر پاهایم نگاه کردم ؛یک موجود سیاه همه جا همراهم بود بجز ... آری سایه ام بود . چه موجود بی وجودی بود که از خود اراده ای نداشت . و آن لحظه چه احساسی داشتم که سایه را تجربه می کردم ؛حرکات موزونی نداشت مثل آدمهای گمشده بود . مثل من دقیقا خود من بود ...
فهمیدم که تنها نیستم ، کسی با من هست که از من جدا نیست . با او میرفتم و درد دلهایم را برایش میگفتم . پا به پایم می آمد و می سوخت . میدیدمش که دارد آب میشود . بیچاره او که حرفههیم را می شنید . ساعتها برایش میگفتم تا اینکه دیگر او ناپدید شد باز دلم گرفته بود چون باز هم تنها شده بودم .آری سایه هم رفته بود . هوا تاریک شده بود و هیچ دیده نمی شد . دلتنگ مانده بودم به آسمان که نگاه کردم یک شیئ نورانی قشنگ دیدم که هر کجا که میرفتم در بالای سرم در حرکت بود . از مردم غریبه اسمش را پرسیدم جوابم را نمی دادند . یادم هست کودکی با مادر خود میرفت و آن شیئ نورانی من را به مادرش با این اسم صدا میکرد ؛ماه ... چه اسم عجیبی داشت ! ماه ... چندین بار برای خودم آنرا تکرار کردم که مبادا فراموشش کنم ماه ، ماه ، ماه .....
|
|
| |
| سه شنبه 8 فروردین ماه سال 1385 |
| یک جای کوچک ، یک نفر کوچک ، با یک قلب کوچک . . . |
پیچک کوچک و قشنگی روی تمام پیکرۀ درخت کهن پیچیده بود . انتظار بیهوده ای نبود اگر شوق قد کشیدن آن پیچک نهیف تا بینهایت بود . او میرفت و درخت در اندیشه باطل آن پیچک ، صبور و پیکره اش را بستری کرد برای آرزوهای محال آن سبزینۀ کوچک و پر شوق ؛ وصبورانه در همۀ لحظه های آرزومندانۀ آن کوچک نهاد مهر ورزید و تحسینش کرد ؛ او را امید داد و به او شوق شوری دو صد افزون داد . برایش پدری کرد و مادری در آغوش گرم خود نوازشش کرد و همۀ بلندای زندگی خود را به او داد و خود را روز به روز زیر قدمهای او لهیده تر دید .
اما . . .
تمام سال که بخت یارای آن نو نهاد نبود فصل پاییزی هم بود و ساقه های ترد و شکنندۀ آن نونهاد را در هم گرفت و نسیم خنکی که بر آن دمید از آن خواب بلند پروازانۀ خود بیدارش کرد . چه کابوس دهشتناکی . در خوابش دیده بود که درخت صبور او را منع کرده بود از چنین روزی . . .
وباز درخت پیر و کهن بود و سرمای زود رس زمستانی . . .
* * *
انحنای ظریف وکمی در دوردست افق بدرقۀ زمین بود و آسمان با کمی رنگهای زیبایی گه افسونگر این پیوند زیبای دو مهربان بود ؛ نقوش در هم پیوسته و تحسین برانگیز هر بیننده و چهرۀ جذاب و زیبایی و شاهکار پایانی روز که ما غروبش مینامیم .
همۀ این زیبایی ها گوشه چشمی است از تو ای مهربان . . .
یک جای کوچک ، یک نفر کوچک ، با یک قلب کوچک ، تورا دوست دارد به اندازۀ دنیایی بزرگ . |
|